تبلیغات
اس ام اس فور یور: اس ام اس عاشقانه عارفانه سرکاری - داستان منتطر ماند - قسمت اول
 
اس ام اس فور یور: اس ام اس عاشقانه عارفانه سرکاری
مجموعه ای کامل از اس ام اس های عاشقانه، عارفانه، سرکاری...
درباره وبلاگ


مجموعه ای از اس ام اس های عاشقانه ، اس ام اس عارفانه ، اس ام اس سرکاری

مدیر وبلاگ : اسکافیلد

نویسندگان
شنبه 20 شهریور 1389 :: نویسنده : اسکافیلد
منتظر ماند - قسمت اول


کودک یک ساله بودم که پدرم به رحمت حق رفت.  این طور که مادرم می گفت او عاشق موتور سواری  بود و سرانجام موتور جانش را گرفت.


پس از مرگ  پدرم، در حالی که مادرم زنی جوان و  بی تجربه بود و همه معتقد بودند برای بزرگ کردن  من  چاره ای جز ازدواج دوباره ندارد، دایی عزت بود که به دادمان رسید، دایی نه فقط خودش را موظف می  دانست که از تنها خواهرش نگهداری کند، ضمنا به  خاطر رفاقت صمیمی که با پدرم داشت(حتی قبل از اینکه پدر با خواهرش ازدواج کند) و چون خودش را مدیون پدرم می دانست، تصمیم گرفت تا من و مادرم را زیر بال و پرش بگیرد.

بقیه در ادامه مطلب..





خوشبختانه خانه ای دو طبقه از پدر و مادر مادرم به ارث مانده بود که یک طبقه اش متعلق به مادرم دبود. خودم بارها شاهد بودم که دایی عزت به مادرم اصرار می کرد که به محضر بروند تا سند دو طبقه را به نامش کند، ولی مادرم که وقتش را صرف من کرده بود هر بار وعده فردا و پس فرد میداد و ...

تا سرانجام آن حادثه شوم اتفاق افتاد، شانزده سالم بود که یک بیماری لاعلاج مادرم را از پا انداخت و او را به دیدار پدر برد و من ماندم و غم از دست دادن آن دو نفر، اما دایی عزت که قبل از مرگ مادرم به او قول داده بود از من نگهداری، پای قولش ایستاد و مرا به خانه اش برد تا رویای دوران کودکی ام پیش چشمم زنده شود، من که از همان کودکی دختر دایی ام را به عنوان هم بازی دوست داشتم، حالا می دیدم الهه - که یک سال ازمن کوچکتر بود - چقدر زیبا شده، مخصوصا که احساس می کردم او هم به من علاقه دارد. خوشبختانه خود دایی عزت و زن دایی ام نیز متوجه این علاقه فی مابین شدند و هنوز دوران دبیرستانم تمام نشده بود که با هم نامزد شدیم و این آغاز ماجرای زندگی من و الهه بود.....

اگر بخواهم صاقانه اعتراف کنم، باید بگویم که من از همان دوران نوجوانی خیلی دوست داشتم برای ادامه زندگی به خارج از کشور بروم. وقتی این آرزو را چند هفته قبل از عروسی مان به الهه گفتم، او با همان لبخند مهربان همیشگی اش خندید و گفت: من به خاطر تو حتی حاضرم تا جهنم هم بیام، اما فکر نمی کنی زندگی ما در کشور خودمان قشنگتر و ایده آل تر خواهد بود؟

بر خلاف الهه من واقعا مسخ زندگی در آن سوی آبها شده وبدم، مخصوصا از موقعی که دو تا از دوستان دوران دبیرستانم راهی دبی شده بودند و در ان کشور هم به تجارت مشغول بودند و هم به تفریح! به همین دلیل هر قدر الهه سعی کرد مرا قانع کند در ایران بمانیم، نپذیرفتم و سرانجام پنج ماه پس از ازدواج به این نیت که در امارات پول پارو می کنیم، راهی آنجا شدیم.

ادامه دارد....





نوع مطلب : رسم عاشقی (داستان)، 
برچسب ها : داستان، داستان عاشقانه، عاشقانه، داستان عشق، داستان عشقی، داستان عشقولانه، رسم عاشقی، داستان منتظر ماند، قسمت اول، قسمت اول داستان منتظر ماند، اس ام اس فور یور، عاشقی، عشقولانه، داستان کوتاه، داستان کوتاه عشقی، داستان کوتاه عاشقانه،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :