تبلیغات
اس ام اس فور یور: اس ام اس عاشقانه عارفانه سرکاری - داستان بی معرفت - قسمت اول
 
اس ام اس فور یور: اس ام اس عاشقانه عارفانه سرکاری
مجموعه ای کامل از اس ام اس های عاشقانه، عارفانه، سرکاری...
درباره وبلاگ


مجموعه ای از اس ام اس های عاشقانه ، اس ام اس عارفانه ، اس ام اس سرکاری

مدیر وبلاگ : اسکافیلد

نویسندگان
چهارشنبه 24 شهریور 1389 :: نویسنده : اسکافیلد
قسمت اول داستان تاثیرگذار بی معرفت از سری مطالب مردگان زنده شده..

ثریا که مرد زندگی مرا هم نکبت پر کرد. لو زن مهربانی بود که با همه بداخلاقی های من می ساختو هرگز صدایش در نمی آمد. افسوس که من فکر میکردم چون ثروتمند هستم، می توانم بداخلاقی ها و توهینهایم به او را با هدیه دادن یک گردنبند طلا، یک دست جواهر یا یک انگشتر گرانقیمت جبران کنم. ثریا یک فرشته بود که من هرگز قدرش را ندانستم؛ هنگامی که نفس آخر را می کشید، گفت:«حسن آقا اگه می خوای من ازت راضی باشم فقط مواظب نازگل باش... بگذار خیالت رو راحت کنم، اگر هوای این بچه رو داشته باشی، من از همه آزار و اذیت هایی که در این چند سال به من کردی می گذرم، اما اگه بخوای سر این دختر هم همان بلاها رو بیاری، هرگز در اون دنیا ازت نمی گذرم.»
خیالت راحت باشه ثریا... من از یادگار تو مثل چشام مراقبت می کنم....
این آخرین حرف من به ثریا بود که لحظه ای بعد اشهدش را گفت و چشم از دنیا فرو بست. من سعی کردم نگذارم نازگل جای خالی مادرش را حس کند و خیلی به او محبت کردم. اما این وضعیت فقط چهارده ماه دوام داشت، یعنی از روزی که گیتی پا به زندگی ام گذاشت، دنیای نازگل هم تبدیل به جهنم شد!





اصلا فکرش را هم نمی کردم که روزی برای نازگل زن بابا بیاورم؛ آن هم زنی که چهار سال از من بزرگتر و صاحب دو دختر باشد؛ یکی همسن و سال نازگل ودیگری 19 ساله که مادرش را تشنه لب چشمه می برد و بر می گرداند! البته این چیزها را پس از ازدواج با گیتی که از مشتریان جواهر فروشی ام بود متوجه شدم، چرا که اولین دلیلم برای پذیرش پیشنهاد ازدواج آن زن 39 ساله، محبت های صمیمانه اش به دخترم بود. من که در آن ایام نازگل را(برای اینکه بعد از تعطیل شدن مدرسه در خانه تنها نباشد) با خودم به مغازه جواهر فروشی می بردم، وقتی می دیدم گیتی که خانه اجاره ای اش درست بالای مغازه قرار داشت، ساعتی یک بار به دخترم سر می زند و و مدام برایش آبمیوه می آورد و کادو میدهد و او را همراه دخترانش به سینما و پارک می برد، با خودم گفتم:«وقتی مادر نازگل می تونه صاحب یک مادر مهربون بشه، چرا من دست روی دست بگذارم؟» نفهمیدم گیتیکی به عقدم درآمد و کی همراه دو دخترش همخانه من و فرزندم شد. بعد هم تا آمدم او را بیشتر بشناسم، خود را یا میزبان همیشگی میهمانیهای آنچنانی گیتی یافتم یا درآمدم را خرج عیاشی او و دوستانش کردم. صبح تا شب در جواهر فروشی پول در می آوردم  ....

ادامه دارد...







نوع مطلب : مردگان زنده شده (داستان)، 
برچسب ها : مردگان زنده شده، داستان، داستان مردگان زنده شده، داستان بی معرفت، قسمت اول داستان بی معرفت، دستان های مردگان زنده شده، روایت مرگ، مرگ یا زندگی، مرگ شروعی دوباره، داستان های تاثیر گذار، داستان هاس زیبا و تاثیر گذار، داستان های زیبا، داستان های زیبا و تاثیر گذار، داستان های اموزنده، داستان مردگان بعد از زنده شدن،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :