تبلیغات
اس ام اس فور یور: اس ام اس عاشقانه عارفانه سرکاری - داستان دکتر پدر...دکتر پسر - قسمت اول
 
اس ام اس فور یور: اس ام اس عاشقانه عارفانه سرکاری
مجموعه ای کامل از اس ام اس های عاشقانه، عارفانه، سرکاری...
درباره وبلاگ


مجموعه ای از اس ام اس های عاشقانه ، اس ام اس عارفانه ، اس ام اس سرکاری

مدیر وبلاگ : اسکافیلد

نویسندگان
سه شنبه 23 شهریور 1389 :: نویسنده : اسکافیلد
قسمت اول داستان زیبای دکتر پدر... دکتر پسر از سری مطالب ازدواج های بیادماندنی...

دخترم بس کن دیگه...اینقدر گریه نکن..شگون نداره که عروس موقع مداستان عاشقانهراسم نامزدی اشک بریزه، جلو نقدیر که نمیشه ایستاد؟ خودت که دیدی من چقدر سعی کردم این نامزدی برگزار نشه، اما نشد...تو هم بهتره مقابل تقدیر
و قسمت تسلیم بشی غزال...

مادر که سالها در فامیل و خانواده پدرسالار ما زندگی کرده و همیشه مقابل تقدیر سر تعظیم فرود آورده بود، اینها را گفت و روسری آبی را انداخت روی سرم. من همان طور که هق هق کنان گفتم:«کدام تقدیر مادر؟ چرا می خواهید ظلمی را که پدر و پدربزرگ دارند به من روا می کنند، به حساب قسمت و سرنوشت بگذارین؟ موقعی که همه عالم میدانند این همایون معتاده، اما پدربزرگ من فقط حرف پدر این شازده رو _ که البته اون پیرمرد هم از اعتیاد پسرش خبر داره و برای حفظ آبروی خانواده اش داره دروغ میگه _ قبول میکنه، این چه ربطی به تقدیر داره مادر جون؟ شماها دارین دستی دستی میندازین توی آتیش...»
حرفم تمام نشده بود که در باز شد. پدر داخل اتاق امد و چون می دانست محور صحبت من و مادر چیست، با همان عصبانیت همیگشی اش گفت :«این پنبه رو از گوشتون در بیارین که غزال زن همایون نشه...خودتون که می دونین وقتی خان باباخان بخواد کاری رو انجام بده، دیگه هیچ کس جلودارش نیست، مخصوصا من که نفس کشیدنم با اجازه پدرمه! مگه اینکه...مگه ینکه بخواهید بنده سر پیری برم کارگری.»

پدر این را گفت و رو به مادرم ادامه داد:«بلند شو خانم که مادر و خواهر همایون دارند پیچ پیچ می کنند و انگار دلخور شدند، سما بیا، غزال هم پنج دقیقه دیگه با سینی چای میاد توی پذیرایی. خان بابا خان هم که قراره خودش خطبه محرمیت را بخوونه، قرآن را گرفته دستش و منتظره...»

پدر و مادرم دوشادوش هم از اتاق خارج شدند و من ماندم و تقدیر شومی که پدر  بزرگم داشت برایم رقم می زد؛ اشتباه نکنید، من پدر  بزرگم را حتی از پدرم کمتر دوست نداشتم، خان بابا خان هم(این لقبی بود که از دیر باز به پدر بزرگ اطلاق شده بود و هنوز هم با این لقب صدایش می کردیم)مرا از چشمانش بیشتر دوست داشت، در این بیست و سه سالی که از خدا عمر گرفته بودم پدر بزرگ حتی به من اخم نکرده بود، همین حالا هم که می خواست مرا به زور به همسری همایون در بیاورد،
در تصور خودش خیر مرا می خواست و می گفت:«اینها خانواده لاسم و رسم داری هستن...همین همایون دست کم صاحب چهار، پنج پاساژ و چند آپارتمان است، از همه مهمتز اینکه من سالهل قبل قول تو رو به پدر همایون(که رفیق چهل، پنجاه سالمه) دادم...»

اما افسوس...

ادامه دارد....









نوع مطلب : ازدواج های به یاد ماندنی (داستان)، 
برچسب ها : داستان، داستان عاشقانه، داستان ازدواج، ازدواج های به یاد ماندنی، داستان زیبای ازدواج ها، داستان دکتر پسر...دکتر پدر، داستان های زیبا، داستان ازدواج های بیاد ماندنی، قسمت اول داستان دکتر پدر...دکتر پسر،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :