تبلیغات
اس ام اس فور یور: اس ام اس عاشقانه عارفانه سرکاری - داستان منتطر ماند - قسمت دوم
 
اس ام اس فور یور: اس ام اس عاشقانه عارفانه سرکاری
مجموعه ای کامل از اس ام اس های عاشقانه، عارفانه، سرکاری...
درباره وبلاگ


مجموعه ای از اس ام اس های عاشقانه ، اس ام اس عارفانه ، اس ام اس سرکاری

مدیر وبلاگ : اسکافیلد

نویسندگان
یکشنبه 21 شهریور 1389 :: نویسنده : اسکافیلد
داستان منتطر ماند - قسمت دوم

قسمت اول را در اینجا بخوانید


برای  جوان چشم و گوش بسته ای مانند من که در ایران غیر از مدرسه به خانه و بالعکس جای دیگری را بلد نبود ، دبی سرزمین خوشگذرانی های زیادی بود، ولی خیلی زود متوجه شدم که آوردن الهه به این کشور اشتباه محض بوده، چرا که من اکثر اوقات فراغتم را با همان دو رفیق قدیمی ام به عیاشی و خوش گذرانی مشغول بودم و طبیعی بود که نه می توانستم زنم را با
خود ببرم و نه دلم می آمد او ر در خانه تنها بگذارم!

الهه خیلی سعی کرد که به من بفهماند دارم خطا می روم، اما من حتی به اشکه ای زنی که تا چند ماه قبل عاشقش بودم نیز توجهی نکردم و سرانجام یک روز گفتم:
«هر کاری دوست داری بکن... یا بمان و یا برو و طلاقت را بگیر...»

الهه ثانیه ای خیره ام شد و هیچ نگفت. او هفته بعد بدون خداحافظی از من به طرف فرودگاه راه افتاد و ... به ایران رفت!راستش را بخواهید تا یکی - دو هفته اول خیلی از این اتفاق خوشحال بودم که دیگر کسی برای دیر آمدن و زود رفتن به من غر نمی زند اما چند ماه که گذشت آرام آرام متوجه شدم دارم درون چاه سقوط می کنم! شاید اگر سه ماه بیشتر در دبی می ماندم کاملا غرق می شدم، اما نماندم!

به ایران که برگشتم نمی دانستم چه باید بکنم؟ از طرفی روی نگاه کردن به صورت دایی غزت را نداشتم، چون بانامردی که در حق دحترش کرده و را در دیار غربت رها کرده بودم، یقین داشتم دایی عزت آب دهان به صورتم پرتاب  می کند! از طرفی دیگر برای ادامه زندگی در ایران به آن خانه ای که متعلق به مادرم بود سخت نیازمند بودم، اما اگر دایی عزت ارث مادر را نمی داد چه باید می کردم؟
آنقدر به این سوال فکر کردم تا بالاخره دل به دریا زدم و راهی خانه ای شدم که دوران نوجوانی خود را انجا گذرانده بودم، موقعی که پا به آن خانه گذاشتم منتظر بودم دایی عزت به طرفم حمله کند و ... اما در کمال تعجب دایی با حالتی شرمنده مرا در آغوش
گرفت و گفت:«میدانم از من دلخوری، در این چند ماه که ازت بی خبر بودیم خجالت می کشیدم حتی بهت زنگ بزنم...

ادامه دارد...






نوع مطلب : رسم عاشقی (داستان)، 
برچسب ها : داستان، داستان عاشقانه، عاشقانه، داستان عشق، داستان عشقی، داستان عشقولانه، رسم عاشقی، داستان منتظر ماند، قسمت اول، قسمت اول داستان منتظر ماند، اس ام اس فور یور، عاشقی، عشقولانه، داستان کوتاه، داستان کوتاه عشقی، داستان کوتاه عاشقانه، قسمت دوم، قسمت دوم داستان منتظر ماند، داستان عاشقانه منتظر ماند،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :